تبليغاتX
یادداشت های یک جوجــــه گرافیسـت

سلام

 

دوستان برای این جانب دعا کنید چون این هفته جمعه کنکور دارم(الآن میگید ای بابا تو که از پارسال هر روز کنکور داری!) این آزمون،آزمون فنی و حرفه ایه. واسم دعا کنید که همون کنکور هنر که دادم رو قبول بشم تا نیازی به این یکی نداشته باشم... یه چیزایی شنیدم...شنیدم که جواب کنکور روز شنبه میاد حالا چقدر این اخبار درسته نمیدونم ولی... وااااااااای خدا به دادم برس...

حالا برای اینکه از این بحث مزخرف بیایم بیرون قدم اول اینکه یه نفس عمیق بکشید...خوبه...یکی دیگه...آهان خوبه...ادامه بدید یکی دیگه ... دم...بازدم... آفرین...خب...خب...ای بابا باشه...بسه...مگه این وبلاگ فسقلی چقدر اکسیژن داره؟واسه خودم اکسیژن کم آوردم  حالا چکــــــــــار کنم ..........آها دستت درد نکنه...یکی از دوستان زحمت کشید پنجره رو باز کرد.

قدم دوم :3 تا از سوتی های اخیر رو واستون نوشتم که زحمت همشون رو خودم کشیدم خیلی سخت بود و خیلی انرژی ازم گرفت ولی دیگه دارم تو این زمینه به درجه استادی میرسم باور کن!!!

و اکنون.......

 

 سوتی ها:

 

 

 

*یه بار یه مسئله جالبی به ذهنم خطور کرد که خواستم بلافاصله بیانش کنم واسه همین بدو بدو رفتم تو اتاق پیش خواهرم گفتم دقیقا جدٌت کردی؟؟؟ که متوجه شدم خواهر خانوم داره هاج و واج نگاهم میکنه فهمیدید منظورم چی بوده دیگه؟؟؟ در واقع میخواستم بگم جدیدا دقت کردی که چنین سوتی ای دادم جالبه که بعد از این سوتی و خنده های خواهرم به کل یادم رفت که در مورد چه مسئله ی مهمی میخواستم اظهار نظر کنم!

 

*به یکی از دوستام میخواستم ثابت کنم که خیلی بامرامم و همه جوره هستم تا تهش، گفتم اصلا فکرشو نکن من هستم باهات تا جای پوووووون!!!! که متوجه شدم یهو جمعیت ترکیدن از خنده ومن تازه فهمیدم که ای بابا اونقدر سوتی دادم تو این راه پیر شدم...

 

 

*با دختر عموم نشسته بودیم و سر یه مسئله ای حرف میزدیم،همین جوری که داشتم اظهار نظر میکردم وسط جملاتم گفتم:"شِل و سُفت" دختر عموی بنده هم نامردی نکرد و خندید منم که غیرتی شده بودم در صدد جمع کردن سوتی بر اومدم که ایندفعه با جدیت بیشتری گفتم منظورم "سُفت و شِل" بود!!!! آقا یکی بیاد دختر عمو رو جمع کنه کبود شد از بس خندید... اکسیژن!!!! خب گاهی اوقات زبون آدم نمی چرخه نباید که حالا هی بزنن تو روش که! والا...

 

*****

 

 

خب دیگه فکر کنم کافی باشه

حالا برید مثل بچه خوب واسه کنکور سال آینده بخونید...

منم برم بخونم...آه...

 

 

دعا یادتون نره

خوش باشید

 

 

***********تا بععععععععععععععععععد***********

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط زهره جوجه گرافیست بزرگ... |

امروز۱۳ رجب

روز پدر...

دیشب که خوابیدم بعد از مدتی دوباره بابامو تو خواب دیدم.فکر میکردم باهام قهر کرده آخه خیلی وقت بود که ندیده بودمش. تو خونه خودمون بود...من رفتم پیشش اول یه کم باهام شوخی کرد بعد من...بغضم ترکید خودمو انداختم تو بغلش گفتم بابایی دلم خیلی برات تنگ شده بود...انگار که میدونستم یه سفر دور رفته بوده و حالا برگشته...بعد گفتم بابا دیگه نرو...نرو پیشمون بمون...

 یادم نبود که امروز روز پدره...یعنی تو خواب یادم نبود...

روز پدر رو به همه باباهای خوب دنیا تبریک میگم

باباجون روزت مبارک درسته من تو رو نمیبینم ولی مطمئنم که همین الآن که دارم مینویسم تو کنارم نشستی.

قدر باباهاتون رو بدونید...واقعا پدر نعمت بزرگیه

واسم دعا کنید

 

***********تا بععععععععععععععععععععععععد***********

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط زهره جوجه گرافیست بزرگ... |

سلام

بالاخره بعد از مدتی که نبودم برگشتم(حدودا سه ماه)کنکورمو دادم ولی خیلی سخت بود بگم خدا چه بلایی سر طراح سوالا بیاره...واسه درسای عمومی که وقت کم آوردم و کلا به زبان نرسیدم اختصاصی ها هم که دیگه هیچی!!! ریاضیو گند زدم،درک عمومی خیلی سخت بود ترسیم فنی که دیگه هیچی!!! خلاقیت تصویری فقط یه کم خوب بود حالا اعصابم داغونه البته همه میگفتن سخت بود تا اونجایی که دیدم ،واسه همین اصلا نمیتونم حدس بزنم چی میشه!!! L

دیگه اینکه خواهر مخ بنده یعنی بهاره خانوم مرحله دوم المپیاد کامپیوتر قبول شده و الآن تهرانه واسه دوره تابستونی و تا آخرای تابستون نمیاد بعد از دوره ازشون یه امتحان میگیرن اگه بازم قبول شه بعد یه امتحان دیگه میگیرن بعد اگه قبول شه بدون کنکور میره دانشگاه بعد دوباره یه امتحان دیگه ازشون میگیرن اگه اونم قبول شه میره واسه المپیاد جهانی بعد اگه کشوری که میرن از شانس نیفته اسراییل و مجبور به انصراف نشن یه امتحان دیگه ازشون میگیرن و اگه طلای جهانی بشه چی؟؟؟؟ هیچی برمیگرده به میهن!

ما هم یه 2 هفته ای تهران بودیم پیش بهاره روز آخری واسم یه سفرنامه نوشت(سفرنامه خودش به تهران و باشگاه دانش پژوهان)خیلی بامزه بود قرار بود بیارم آپ کنم ولی یادم رفت! خودمونیم بهش نگید ولی دلم براش تنگ میشه آخه خونمون دیگه از قبل هم خلوت تر شده...اگه بابام بود خیلی خوشحال میشد، واسه مرحله اول هم که قبول شده بود خیلی خوشحال شد خب باعث افتخارش بود حیف که الآن نیست که ببینه... راستیا...چقدر زود سه ماه گذشت...بیشتر از سه ماه...وای که چقدر دلم واسه بابام تنگ شده هنوز وقتی به اتفاقات اونشب فکر میکنم سرم درد میگیره هر اتفاقی که توی اون چندروز واسم افتاده مثل فیلم از جلو چشام میگذره...همشو یادمه جز به جز،کلمه به کلمه و این برام یه کاووسه،یه عذابه بزرگ چون هر دفعه که یادم میفته احساس بدبخت ترین آدم دنیا دوباره میاد سراغم...ولی من بدبخت ترین آدم نیستم چون بهترین خانواده دنیا رو دارم بهترین مامان و بهترین خواهرای دنیاو دوستایی که خیلی زیاد دوستشون دارم و اینکه خدا رو دارم... گاهی پیش میاد که فقط یاد خدا آرومم میکنه خدایا چقدر دوستت دارم... واسه بهاره دعا کنید که ایشالا قبول بشه...ولی من مطمئنم که قبول میشه چون واقعا باهوشه خیلی باهوش...

جمعه 7تیر سالگرد دایی جونم بود...دلم واسه داییم هم تنگ شده خیلی زیاد اگه الآن بود حدودا 30 سالش بود... کاش الآن هم داییم اینجا بود هم بابام... بماند که من هنوز رفتن هیچ کدومشون رو باور نکردم و باور نمیکنم...

 

 

واسم دعا کنید******************* ****************

 

 

 

...تا بععععععععععععععععععععععععععد...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط زهره جوجه گرافیست بزرگ... |

 

سلام

نمیدونم چرا اومدم... آخه میخواستم دیگه نیام و بشینم درس بخونم...درس بخونم تا شاید بتونم کنکور رو قبول بشم... اما...نمیدونم چرا...نمیدونم چرا خدا با ما اینجوری میکنه... چرا من نباید یه روز خوش تو زندگیم ببینم... آخه چرا واسه من باید این اتفاقا بیفته...آخه خدایا مگه من چه گناهی کردم که لایق اینهمه سختی هستم؟وقتی سال جدید شروع شد لحظه سال تحویل کلی گریه کردم آخه واسم سخت بود که داییم رو امسال نمیبینم هممون گریه کردیم... ولی بعد از دو یا سه روز اوضاع تغییر کرد،همه چیز خیلی خوب بود ما هر سال میرفتیم تهران ولی امسال نرفتیم به جاش همه اومدن دیدن ما، عموها و دایی ها. هممون خیلی خوشحال بودیم من،مامان،بابا ،زهرا و بهاره... یعنی امسال خیلی کم پیش میومد که مهمون نداشته باشیم... خیلی خوب بود... خدا رو شکر کردم... با خودم گفتم وقتی امسال از اول خوب شروع بشه تا آخر خوبه... دیگه ناراحت داییم نبودم... شب 15 فروردین بود که من تقریبا خواب بودم اما تو همون حالت شنیدم که بابام گفت عمه ام خبر دادن که میخوان بیان خونمون.دوباره همه خوشحال بودیم اما حیف که این خوشحالی آخر طی فقط چند ساعت جاشو به غم و غصه و ناراحتی داد... غمی که فکر میکنم تا عمر دارم یادم نره... طی چند ساعت بابام از پیشمون رفت و ما رو تنها گذاشت... ساعت 5/1 بعد از نیمه شب بود که با صدای مامانم از خوا بیدار شدم... مامانم گفت بچه ها بیدار شید باباتون حالش بده باید ببریمش بیمارستان... من وقتی بیدار شدم دیدم بابام وسط آشپزخونه نشسته و داره از درد به خودش میپیچه... رنگ صورتش عوض شده و عرق سرد رو صورتش نشسته... مامانم سریع رفت و همسایمون رو اصدا کرد تا بابامو ببرن بیمارستان...بردنش...وسط راه زنگ زد خونه،من مثل برق رفتم گوشی رو برداشتم بابا بود گفت حالم خوبه شما برید بخوابید ما میریم بیمارستان و برمیگردیم... وای...یعنی حقیقت داره؟اونقدر خوشحال شده بودم که نگو...رفتم بخوابم حدود 15 دقیقه خوابیدم اما از صدای پای زهرا بیدار شدم... گفتم هنوز نیومدن؟گفت نه...هر چی به مامان زنگ میزنم اشغاله...گفتم عیبی نداره الان میان بابا گفت حالش خوبه... ساعت 20/3دقیقه بود حس عجیبی داشتم ... نشستم و دعا کردم و گریه کردم...از خدا خواستم بابام سالم برگرده خونه... حدودا 10 دقیقه بعد بود که یه صدای ضعیفی شنیدم....گفتم زهرا اومدن... زهرا گفت نه من صدایی نشنیدم گفتم چرا صدای در ماشین بود رفتیم دیدیم اومدن... ماشین بابام جلوی در بود ولی کسی توش نبود زود رفتم درو باز کردم تا توی راهرو ببینمشون اما...اما فقط مامانم بود ... حالش خوب نبود... لباسای بابام هم تو دستش بود...گفتیم چی شد؟بابا کو؟ نمیتونست حرف بزنه به سختی گفت نگهش داشتن... گفتیم یعنی بستریش کردن؟ چرا؟ هیچی نمیگفت... دوباره گفتیم چرا؟گفت خودتونو آماده کنید...داشتم دیوونه میشدم...بدو بدو رفتم پایین پیش همسایمون گفتم آقا مهدی تو رو خدا بگید چی شد بابام کجاست؟ گفت هیچی نشده...بردنش سی سی یو...اما معلوم بود دروغ میگه آخه چشماش پر اشک بود... وقتی دوباره برگشتم بالا و مامانم رو دیدم که چجوری سرخ شده دیگه همه چیز رو فهمیدم ... دیگه فهمیدم که بدبخت ترین آدم روی زمینم... اما هنوز یه چیزی رو نفهمیدم... همه میگفتن خواست خدا بوده...اما من نمیفهمم که چرا خدا با ما اینجوری میکنه... هنوز یک سال از رفتن داییم نگذشته بود چرا باید نوبت بابام میشد؟ چرا باید مامانم نتونه لباس مشکی رو از تنش در بیاره... چرا باید بغض تو گلوی من بمونه...

 

چرا زندگی اینقدر عذاب آور و خسته کننده است؟

چرا من حالم از زندگی بهم میخوره؟

چرا باید زندگی کنم و بسوزم و بسازم؟؟؟

 

ولی من از یه چیزی خوشحالم... از اینکه بابام اونقدر خوب بود که میدیدم همه از ته دل گریه میکردن... هیچکس باورش نمیشد که امیر سعید به این زودی بره آخه دختر کوچیکش هنوز 16 سالش پر نشده...

بابام خودشو وقف مردم کرده بود... به خاطر مردم از خودش میگذشت اونقدر مهربون بود که آشنایان مامانم بیشتر از اینکه مامانم رو دوست داشته باشن اونو دوست داشتن...مادربزرگم دیگه پسر خودشو از یاد برده و دیگه داغدار امیره... تنها دامادش و بهترین داماد دنیا...

و من... منم داغدارم... چون دیگه نمیتونم بابامو ببینم...بابای من بهترین بابای دنیا بود...هنوز نتونستم درست و حسابی گریه کنم...یعنی نمیتونم... بغض تو گلوم گیر کرده،دارم خفه میشم... امروز بعد از یه هفته اومدم خونه...تا حالا تهران بودیم...آخه بابام رو بردیم تهران تا توی زادگاهش باشه... همه چیز این خونه من رو یاد بابا میندازه...ماشینش توی حیاطه... لباساش توی کمد... اصلا درو دیوار ورکه نگاه میکنم یاد بابام میفتم...

من که خودمو کنترل میکنم تا مامانم بیشتر از این غصه نخوره و از خدا میخوام که به مامانم صبر بده یعنی وقتی چنین مصیبتی رو برامون میفرسته خودش هم باید صبرش رو بده...

شاید این آخرین پستی باشه که من توی این وبلاگ مینویسم ...شاید هم نه...اما من دیگه به این زودی ها پیدام نمیشه...

خداحافظ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط زهره جوجه گرافیست بزرگ... |

سلام

فقط اومدم بگم که هنوز زنده ام

اما بچه درس داره خب نمیتونه بیاد مثلا کنکور داره    واسش دعا کنید

تا بعععععععععععععععععععععععععععععععععععععععد....

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط زهره جوجه گرافیست بزرگ... |

من زهره ام...متولد 69...تو هنرستان گرافیک خوندم...واسه همین فعلا جوجه گرافیستم به رشته ام خیلی خیلی علاقه دارم و البته کاریکاتور و خوشنویسی رو هم دوست دارم(بیشتر کاریکاتور) دیگه اینکه آدم شوخ طبعیم *اخطار: شوخ طبع هستم ولی دلقک نیستما!!! *
نکته مهـــم: هر کس به وبلاگ من سر زد حتی اگر بر حسب اتفاق بوده ولی به هر حال موظف است که نظر بدهد و حتی زبانم لال انتقاد کند(حتـــــــــی!) چچون اگر خدایی نکرده نظر ندهد خیلی بد میشود
***من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم...تو از نصیحت من خواه پند گیر خواه ملال***
تا بععععععععععععععععععععععععععد...

Home
Email
Night Skin